تاریخ و تمدن شهر بم

داستان نبرد هفتواد و اردشیر بابکان در بم؛ پایان اشکانیان آغاز ساسانیان

روایت هفتواد: نام دو شهر بم و کرمان ارتباطی با داستان افسانه‌ای کرم ابریشم ندارد.

شاهنامه فردوسی و کتاب ‘کارنامه اردشیر بابکان’ افسانه هفتواد را نقل کرده‌اند؛ با اندکی تفاوت اما ماهیت یکسان. داستان هفتواد در شهر کجاران (بم‌امروزی) روایت می‌شود.

از گذشته‌های دور، تاریخ و افسانه به‌هم آمیخته شده‌اند؛ هیج واقعه‌ای نیست که گَرد تاریخ بر آن ننشسته باشد. افسانه‌ها وقایع را دربرگرفته‌اند، حقیقت را پوشانیده و آن را به صورتی دیگر جلوه داده‌اند. البته برخی از افسانه‌ها با خود واقعیات تاریخی مستند و درستی نیز به‌همراه دارند با این‌حال هرچه بیشتر در گذشته‌ها پیش برویم، دامنه افسانه‌ها بیشتر می شود؛ تا بدانجا که «اساطیر راه را بر حقیقت میبندند و همه وقایع، صورتی اساطیری به خود می‌گیرند. یکی از این افسانه‌های ارزشمند، هفتواد و کرم خوش‌یمن او در بم است.

افسانه هفتواد 

افسانه هفتواد، یکی از معرو‌ف‌ترین افسانه‌های ایرانی‌ست که در دو منبع؛ یکی ‘شاهنامه فردوسی’ و دیگری ‘کارنامه اردشیر بابکان’ آمده‌است و افراد مختلف تفاسیر گوناگونی از آن ارائه داده‌اند. همچنین دکتر باستانی پاریزی در آثار خود اشاراتی به ماجرای افسانه‌ای هفتواد دارد.
اردشیر یکم ساسانی که در افسانه هفتواد با نام اردشیر بابکان معرفی می‌شود؛ بنیانگذار سلسله ساسانیان است و با اردشیر درازدست (آخرین شاهنشاه هخامنشیان که قلعه باستانی بم را نیز بنا نهاده) یکی نیستند.

معنی لغوی اسم هفتواد

هفتواد که در زبان فارسی پهلوی بصورت هپتن‌باد نیز نوشته شده است به معنای ‘هفتمین پسر’ یا ‘دارای هفت‌پسر‘ می‌باشد.

هفتواد را همچنین به‌صورت هپتان بَخت نیز آورده‌اند که معنای آزاد شده از هفت آسمان را می‌دهد.


ماجرای کرم ابریشم و دختر هفتواد

داستان هفتواد بم کجاران کوزران شاهنامه فردوسی کرمان

اواخر حکومت اشکانیان و اوایل حکومت ساسانیان، فردی به نام هفتواد در شهر کجاران (کلالان – بم)  زندگی می‌کرد که هفت پسر و یک دختر داشت.

براساس روایت شاهنامه؛ در شهر کجاران نان‌آوران خانواده، در کار ریسندگی مشغول بوده و اقتصاد شهر بر ابریشم استوار است.

دختر هفتواد روزها همراه با دیگر دختران شهر، دوک نخ‌ریسی برگرفته و در دامنه کوهی در نزدیکی شهر، به نخ‌ریسی می‌پرداخت. روزی دخترهفتواد در راه سیبی می بیند. آن را از زمین برداشته و درون آن کرمی می‌یابد. دختر کرم را از میان سیب برداشته و در دوکدان می‌گذارد، به بخت کرم به رشتن می‌پردازد. آن روز دخترک از طالع خوب کرم، دو برابر همیشه نخ می‌ریسد. این داستان روزها ادامه می‌یابد.


هفتواد و فرزندانش از قبال این کرم خوش‌یمن به ثروت زیادی دست یافتند و حاکم بم که دست‌نشانده ساسانیان بود و از آن‌ها مالیات زیادی طلب می‌کرد را کشتند و قلعه (ارگ) را تصاحب کردند. آن‌ها با ثروت خود سربازان و یاران بی‌شماری اجیر کرده و سرزمین‌های بسیاری از سیستان تا دریای پارس و جنوب را به سیطره خود درآورند و به فکر بازپس‌گیری حکومت از ساسانیان و تشکیل دوباره سلسله اشکانیان بودند.
آن کرم که با طالع خوب خود قدرت و ثروت زیادی برای هفتواد و منطقه کجاران به ارمغان آورده بود و به اندازه یک اژدها شده بود، توسط هفتواد در بخشی از قلعه بم نگه‌داری می‌شد. امروزه محل نگه‌داری کرم افسانه‌ای را ‘کُت کرم’ می‌نامند. ‘کُت’ در گویش محلی بم به معنای سوراخ است.

نبرد اردشیر بابکان علیه هفتواد و کرم افسانه‌ای

کرم ابریشم دختر هفتواد نبرد با اردشیر بابکان ساسانیان اشکانیان

اردشیر بابکان که مخالف حکومت اشکانیان بود پس از جنگ‌های فراوان نهایتا با غلبه بر اردوان پنجم (آخرین شاهنشاه اشکانی) موفق شد دودمان اشکانیان را که بیش از ۴۰۰ سال بر ایران حکومت کردند، از بین ببرد و سلسله ساسانیان را پایه‌گذاری کند.

اردشیر بابکان که از قدرت‌گرفتن شخصی به‌نام‌هفتواد در شرق ایران آگاه شد از پایتخت خود (پارس) به سوی کجاران لشکر کشید اما در دو نبرد متحمل شکستی سخت شد.


شکست هفتواد برابر اردشیر بابکان

اردشیر بابکان پس از آنکه متوجه شد دلیل شکست‌هایش طالع آن کرم ابریشم است، تصمیم گرفت ابتدا کرم از بین ببرد. از این‌رو وی همراه با دو تن از یاران خود به نام “برزک” و “برزآتور” با لباس بازرگانان و همراه با طلا و جواهرات و پارچه‌های ابریشمی وارد قلعه می‌شود. اردشیر پس از دادن شراب به نگهبانان قلعه و مست‌کردن آن‌ها؛ به سوی جایگاه کرم می‌رود و سپس با خوراندن سرب داغ؛ کرم افسانه‌ای هفتواد را از بین‌ می‌برد.

سرانجام هفتواد و دختر او

اردشیر پس از آنکه موفق شد کرم را بکشد، هفتواد را نیز به قتل رساند و لشکرش را نابود کرد. وی همچنین دخترهفتواد را به همراه اسیران بیشماری همراه خود به پایتخت (پارس) برد.

اردشیر بابکان با این پیروزی توانست آخرین بازمانده‌های اشکانیان را در بم براندازد و حکومت ساسانیان را پایه‌گذاری کند.


ماجرای نام بم و ترکیدن کرم ابریشم

در برخی از روایت‌ها درمورد وجه‌تسمیه نام “بم” آمده: با ترکیدن کرم هفتواد صدای مهیبی به آسمان بلند می‌شود که آن صدای بَم باعث تغییر نام شهر کجاران به بم می‌شود‌.

این درحالی است که قرن‌های بسیار زیادی قبل‌تر از داستان هفتواد، پادشاهی به نام اردشیر درازدست (آخرین شاهنشاه هخامنشی) که با نام بهمن‌بن‌اسفندیار نیز شناخته می‌شود به منطقه کجاران حمله می‌کند و برای متمرکز کردن مردم دژی مستحکم می‌سازد که به “قلعه بهمن” معروف می‌شود. این قلعه در واقع همان ارگ بم است و نام بم مخفف شده‌ی بهمن می‌باشد./ کتاب آینه شهرها از صنیع‌الدوله
همچنین واژه ‘بم’ در معنای لغوی یعنی بلند و بزرگ‌ که متضاد واژه ‘زیر’ هم محسوب می‌شود و از آنجا که قلعه بهمن بر فراز کوه و بالاتر مناطق مجاور خود بنا شده از همین جهت آن را ‘بم’ نامیده‌اند.

نام کرمان برگرفته از کرم افسانه‌ای نیست

برخی از روایت‌های تاریخی نام کرمان را برگرفته از داستان کرم هفتواد دانسته‌اند که اشتباه است. علاوه بر ذکر نام کرمان در کتیبه‌های هخامنشی، یونانی‌ها نیز از مردی به نام کرمانو در ناحیه کارمانیا یاد کرده‌اند؛ پس نام کرمان، بسیار قدیمی‌تر از اردشیر بابکان و کرم هفتواد است.
اگر چه کرمان در گذشته نام‌های دیگری چون بوتیا، کارمانیا و گواشیر داشته اما در مجموع نام کارمان (کار به معنی تلاش و سازندگی، و مان به‌معنی محل و مکان) در طول زمان به کرمان تبدیل شده است.بنابراین نام کرمان ارتباطی با کرم افسانه‌ای هفتواد ندارد.

ارگ بم را اردشیر درازدست بنا نهاد نه هفتواد

قلعه تاریخی بم زمان هخامنشیان و توسط اردشیر درازدست (بهمن‌بن‌اسفندیار) ساخته می‌شود. هفتواد نقشی در شکل‌گیری این قلعه نداشته و صرفا مدتی در آن حکومت می‌کند. همچنین در بخشی از این قلعه محلی به نام ‘کت کرم’ وجود دارد که محل نگه‌داری کرم‌افسانه‌ای دختر هفتواد بوده است.

کتاب کارنامه اردشیر بابکان

کارنامه اردشیر بابکان از متون زبان پهلوی متأخر و شامل زندگی و چگونگی به شاهی رسیدن اردشیر بابکان از جمله روایت نبرد با هفتواد در بم است.
نخستین ترجمه فارسی که از این کتاب در حال حاضر موجود است، توسط احمد کسروی انجام گرفته و در مجله ارغوان سال 1306 به چاپ رسید. پس از آن ترجمه‌های دیگری را بهرام فره‌وشی، صادق هدایت، محمد جواد مشکور، قاسم هاشمی‌نژاد و مهری باقری انجام داده‌اند که هر یک ویژگی‌های خاص خود را دارد.

شعر کامل شاهنامه فردوسی از داستان هفتواد

هفتواد اردشیر بابکان داستان کرم ابریشم شعر شاهنامه

فردوسی حکیم، داستان کرم‌افسانه‌ای هفتواد و نبرد با اردشیر بابکان را در شاهنامه روایت می‌کند.

ببین این شگفتی که دهقان چه گفت

بدانگه که بگشاد راز از نهفت

به شهر کجاران به دریای پارس

چه گوید ز بالا و پهنای پارس

یکی شهر بد تنگ و مردم بسی

ز کوشش بدی خوردن هر کسی

بدان شهر دختر فراوان بدی

که بی‌کام جویندهٔ نان بدی

به یک روی نزدیک او بود کوه

شدندی همه دختران همگروه

ازان هر یکی پنبه بردی به سنگ

یکی دوکدانی ز چوب خدنگ

به دروازه دختر شدی همگروه

خرامان ازین شهر تا پیش کوه

برآمیختندی خورشها بهم

نبودی به خورد اندرون بیش و کم

نرفتی سخن گفتن از خواب و خورد

ازان پنبه‌شان بود ننگ و نبرد

شدندی شبانگه سوی خانه باز

شده پنبه‌شان ریسمان طراز

بدان شهر بی‌چیز و خرم نهاد

یکی مرد بد نام او هفتواد

برین‌گونه بر نام او از چه رفت

ازیراک او را پسر بود هفت

گرامی یکی دخترش بود و بس

که نشمردی او دختران را به کس

چنان بد که روزی همه همگروه

نشستند با دوک در پیش کوه

برآمیختند آن کجا داشتند

به گاه خورش دوک بگذاشتند

چنان بد که این دختر نیک‌بخت

یکی سیب افگنده باد از درخت

به ره بر بدید و سبک برگرفت

ز من بشنو این داستان شگفت

چو آن خوب رخ میوه اندرگزید

یکی در میان کرم آگنده دید

به انگشت زان سیب برداشتش

بدان دوکدان نرم بگذاشتش

چو برداشت زان دوکدان پنبه گفت

به نام خداوند بی‌یار و جفت

من امروز بر اختر کرم سیب

به رشتن نمایم شما را نهیب

همه دختران شاد و خندان شدند

گشاده‌رخ و سیم دندان شدند

دو چندان که رشتی به روزی برشت

شمارش همی بر زمین برنوشت

وزانجا بیامد به کردار دود

به مادر نمود آن کجا رشته بود

برو آفرین کرد مادر به مهر

که برخوردی از مادر ای خوب‌چهر

به شبگیر چون ریسمان برشمرد

دو چندانک هر بار بردی ببرد

چو آمد بدان چاره‌جوی انجمن

به رشتن نهاده دل و گوش و تن

چنین گفت با نامور دختران

که ای ماه‌رویان و نیک‌اختران

من از اختر کرم چندان طراز

بریسم که نیزم نیاید نیاز

به رشت آنکجا برده بد پیش ازین

به کار آمدی گر بدی بیش ازین

سوی خانه برد آن طرازی که رشت

دل مام او شد چو خرم بهشت

همی لختکی سیب هر بامداد

پری‌روی دختر بران کرم داد

ازان پنبه هرچند کردی فزون

برشتی همی دختر پرفسون

چنان بد که یک روز مام و پدر

بگفتند با دختر پرهنر

که چندین بریسی مگر با پری

گرفتستی ای پاک تن خواهری

سبک سیم تن پیش مادر بگفت

ازان سیب و آن کرمک اندر نهفت

همان کرم فرخ بدیشان نمود

زن و شوی را روشنایی فزود

به فالی گرفت آن سخن هفتواد

ز کاری نکردی به دل نیز یاد

چنین تا برآمد برین روزگار

فروزنده‌تر گشت هر روز کار

مگر ز اختر کرم گفتی سخن

برو نو شدی روزگار کهن

مر این کرم را خوار نگذاشتند

بخوردنش نیکو همی داشتند

تن‌آور شد آن کرم و نیرو گرفت

سر و پشت او رنگ نیکو گرفت

همی تنگ شد دوکدان بر تنش

چو مشک سیه گشت پیراهنش

به مشک اندرون پیکر زعفران

برو پشت او از کران تا کران

یکی پاک صندوق کردش سیاه

بدو اندرون ساخته جایگاه

چنان شد که در شهر بی‌هفتواد

نگفتی سخن کس به بیداد و داد

فراز آمدش ارج و آزرم و چیز

توانگر شد آن هفت فرزند نیز

یکی میر بد اندر آن شهراوی

سرافراز با لشکر و رنگ و بوی

بهانه همی ساخت بر هفتواد

که دینار بستاند از بدنژاد

ازان آگهی مرد شد در نهیب

بیامد ازان شهر دل با شکیب

همان هفت فرزند پیش اندرون

پر از درد دل دیدگان پر ز خون

ز هر سو برانگیخت بانگ و نفیر

برو انجمن گشت برنا و پیر

هرانجا که بایست دینار داد

به کنداوران چیز بسیار داد

یکی لشکری شد بر او انجمن

همه نامداران شمشیرزن

همه یکسره پیش فرزند اوی

برفتند و گشتند پیکارجوی

ز شهر کجاران برآمد نفیر

برفتند با نیزه و تیغ و تیر

هیم رفت پیش اندرون هفتواد

به جنگ اندرون داد مردی بداد

همه شهر بگرفت و او را بکشت

بسی گوهر و گنجش آمد به مشت

به نزدیک او مردم انبوه شد

ز شهر کجاران سوی کوه شد

یکی دژ بکرد از بر تیغ کوه

شد آن شهر با او همه همگروه

نهاد اندران دژ دری آهنین

هم آرامگه بود هم جای کین

یکی چشمه‌ای بود بر کوهسار

ز تخت اندرآمد میان حصار

یکی باره‌ای کرد گرداندرش

که بینا به دیده ندیدی سرش

چو آن کرم را گشت صندوق تنگ

یکی حوض کردند بر کوه سنگ

چو ساروج و سنگ از هوا گشت گرم

نهادند کرم اندرو نرم نرم

چنان بد که دارنده هر بامداد

برفتی دوان از بر هفتواد

گزیدی به رنجش علف ساختی

تن آگنده کرم آن پرداختی

بر آمد برین کار بر پنج سال

چو پیلی شد آن کرم با شاخ و یال

چو یک چند بگذشت بر هفتواد

بر آواز آن کرم کرمان نهاد

همان دخت خرم نگهدار کرم

پدر گشته جنگی سپهدار کرم

بیاراستندش وزیر و دبیر

به رنجش بدی خوردن و شهد و شیر

سپهبد بدی بر دژ هفتواد

همان پرسش کار بیداد و داد

سپاهی و دستور و سالار بار

هران چیز کاید شهان را به کار

همه هرچ بایستش آراستند

چنانچون شهان را بپیراستند

به کشور پراگنده شد لشکرش

همه گشت آراسته کشورش

ز دریای چین تا به کرمان رسید

همه روی کشور سپه گسترید

پسر هفت با تیغ‌زن ده هزار

همان گنج با آلت کارزار

هران پادشا کو کشیدی به جنگ

چو رفتی سپاهش بر کرم تنگ

شکسته شدی لشکری کامدی

چو آواز این داستان بشندی

چنان شد دژ نامور هفتواد

که گردش نیارست جنبید باد

همی گشت هر روز برترش بخت

یکی خویشتن را بیاراست سخت

همی خواندندی ورا شهریار

سر مرد بخرد ازو در خمار

سپهبد که بودی به مرز اندرون

به یک چنگ در جنگ کردش زبون

نتابید با او کسی بر به جنگ

برآمد برین نیز چندی درنگ

حصاری شدش پر ز گنج و سپاه

ندیدی بران باره‌بر باد راه

چو آگه شد از هفتواد اردشیر

نبود آن سخنها ورا دلپذیر

سپهبد فرستاد نزدیک اوی

سپاهی بلند اختر و رزمجوی

چو آگاه شد زان سخن هفتواد

ازیشان به دل در نیامدش یاد

کمینگاه کرد اندران کنج کوه

بیامد سوی رزم خود با گروه

چو لشکر سراسر برآشوفتند

به گرز و تبرزین همی کوفتند

سپاه اندرآمد ز جای کمین

سیه شد بران نامداران زمین

کسی بازنشناخت از پای دست

تو گفتی زمین دست ایشان ببست

ز کشته چنان شد در و دشت و کوه

که پیروزگر شد ز کشتن ستوه

هرانکس که بد زنده زان رزمگاه

سبک باز رفتند نزدیک شاه

چو آگاه شد نامدار اردشیر

ازان کشتن و غارت و دار و گیر

غمی گشت و لشکر همی باز خواند

به زودی سلیح و درم برفشاند

به‌تندی بیامد سوی هفتواد

به گردون برآمد سر بدنژاد

بیاورد گنج و سلیح از حصار

برو خوار شد لشکر و کارزار

جدا بود ازو دور مهتر پسر

چو آگاه شد او ز رزم پدر

برآمد ز آرام وز خورد و خواب

به کشتی بیامد برین روی آب

جهانجوی را نام شاهوی بود

یکی مرد بدساز و بدگوی بود

ز کشتی بیامد بر هفتواد

دل هفتواد از پسر گشت شاد

بیاراست بر میمنه جای خویش

سپهبد بد و لشکر آرای خویش

دو لشکر بشد هر دو آراسته

پر از کینه سر گنج پر خواسته

بدیشان نگه کرد شاه اردشیر

دل مرد برنا شد از رنج پیر

سپه برکشید از دو رویه دو صف

ز خورشید و شمشیر برخاست تف

چو آواز کوس آمد از پشت پیل

همی مرد بیهوش گشت از دو میل

برآمد خروشیدن گاودم

جهان پر شد از بانگ رویینه خم

زمین جنب جنبان شد از میخ نعل

هوا از درفش سران گشت لعل

از آواز گوپال وز ترگ و خود

همی داد گردون زمین را درود

تگ بادپایان زمین را کنان

در و دشت شد پر سر بی‌تنان

برآن گونه شد لشکر هفتواد

که گفتی بجنبید دریا ز باد

بیابان چنان شد ز هر دو سپاه

که بر مور و بر پشه شد تنگ راه

برین گونه تا روز برگشت زرد

برآورد شب چادر لاژورد

ز هر سو سپه باز خواند اردشیر

پس پشت او بد یکی آبگیر

چو دریای زنگارگون شد سیاه

طلایه بیامد ز هر دو سپاه

خورش تنگ بد لشکر شاه را

که بدخواه او بسته بد راه را

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

نوشته های مشابه